روانشناسی علم زندگی

زندگی باید کرد، گاه با یک گل سرخ، گاه با یک دل تنگ... گاه باید رویید در پس این باران... گاه باید خندید بر غمی بی پایان... زندگی باوری می خواهد، آن هم از جنس امید... که اگر سختی راه به تو یک سیلی زد! یک امید قلبی به تو گوید که خدا هست هنوز..
 
دعوای یک زوج روانشناس :))) (طنز)
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : آسمان ها

موقعیت:داخل منزل یک زوج روانشناس حدودا 40 ساله در حالی که مرد نشسته و زن مدام راه می رود:

مرد: جمع کن بساط این مسخره بازی رو! هیستریک پارانوید با اون سالاد کلماتی که راه انداختی!

...
زن: واقعا برات متاسفم! مهارتهای کوپینک (سازشی) که صفر! هذیان عظمت که یه دنیا!‌ من هیستریکم یا اون خواهرت که با اختلال دیس مورفیکش (بدشکلی بدن)کل جراح های بینی کشور رو سر کار گذاشته!‌

... مرد: یه بار دیگه اون کمپلکس های (عقده ها) حل نشده ی کودکیت رو به خواهر من دیسپلیسمنت (مکانیزم دفاعی جابه جایی) کردی من می دونم با تو! صد دفعه بهت گفتم پیش این روانکاو گنده دماغ نرو! اون بدبخت اگه آدم بود سه تا زن نمی گرفت!

زن: پ ن پ! میخوای برم شناخت درمانی رو احساس و افکارم کار کنم...! بچه ننه ی لوس! اگه یه کم دست از این شناخت درمانی مسخره بر می داشتی به جاش یه دوره تحلیل گرفته بودی الان دیگه دست از شر این عقده ادیپ مسخره ات برداشته بودی!

مرد: چشم! حتما! حیف که وقت ندارم باید برم مطب! وگرنه حتما یه جوابی بهت می دادم که روانکاوی رو می بوسیدی می ذاشتی رو طاقچه!

... و مرد برای جلسه خانواده درمانی راهی مطب خود شد. او امروز 3 مورد کیس با شکایت اصلی مشکلات خانوادگی هم داشت!!!!!!