کودک/ بالغ/ والد در آثار مولوی


والد»، آن بخش از شخصیت است که از طریق تعلیمات برونی و آموخته از دیگران، در ذهن کودک جای می‌گیرد. «این دیگران» شامل «همه بزرگ‌ترها» و «از ما بهتران کودک» هستند و مشتمل بر پدر و مادر و یا جانشین‌های آنها مانند عمو، دایی، خاله، عمه، خواهر یا برادر بزرگ‌تر و دوستان خانوادگی، فرهنگ جامعه، مذهب، مربی کودکستان و غیره می‌شوند. کودک، این آموزش‌ها و اطلاعات را بدون تبعیض، تشخیص و تصحیح به ذهن می‌سپارد و در صحت آنها تردید نمی‌کند، زیرا توانایی درک و فهم معانی آنها را ندارد و آنها را حقیقت محض و بدون چون و چرا فرض می‌کند که احکام و رفتارهایی مطلق هستند که از سوی بزرگ‌ترها صادر می‌شوند، و متضمن سلامت و ایمنی هستند و کلیه گفتارها، کردارها، اخطارها و قوانین را دربر می‌گیرند. در جنبه «والد» شخصیت همچنین ظلم‌ها، اخطارها و جفاها، امر و نهی‌ها، محبت‌ها، نوازش‌ها، خنده‌ها، روی ترش کردن‌ها، ستیزه‌جویی‌ها، همگی همچون نوار ضبط صوت در ضمیر کودک ثبت می‌شوند و در تمام طول عمر انسان گاه و بیگاه باز نواخته می‌شوند و رفتار انسان بالغ را تحت تأثیر قرار می‌دهند.
فروید، تلویحاً به بخش کودک درون، قبل از ابداع مکتب تحلیل رفتار متقابل به شرح زیر اشاره کرد:
در تابستان سال ١٩٢٠، «گوردون آلپورت»، پس از دریافت لیسانس از دانشگاه‌ هاروارد به وین رفت و تقاضای ملاقات با فروید را کرد. فروید درخواست او را پذیرفت و روز ملاقات، او را به اتاق کارش هدایت کرد و بدون آنکه چیزی بگوید منتظر نشست تا آلپورت، سر صحبت را باز کند. آلپورت که راهی برای باز کردن سر صحبت نیافته بود به نقل واقعه‌ای پرداخت که هنگام آمدن به منزل فروید در اتوبوس دیده بود. ماجرا، ترس پسر چهارده ساله‌ای از کثیفی بود. پسربچه همه چیزهایی را که پیرامونش بود کثیف می‌دانست و تمام مدت با گله و شکایت به مادرش می‌گفت: «من نمی‌خواهم اینجا بنشینم، نگذار آن مرد کثیف کنار من بنشیند، مادر، به نظر آلپورت، مستبد، مسلط و کاملاً شسته رفته و به اصطلاح «اتوکشیده» می‌آمد و به این ترتیب آلپورت پنداشت که علت هراس کودک از کثیفی، آشکار است. پس از پایان داستان آلپورت باز سکوت حکم‌فرما شد و فروید هم‌چنان به آمریکایی‌ تر و تمیز و موقرنما خیره شده بود سپس پرسید: «پسر کوچولو خودتان بودید؟»
در اینجا مشخص است که این دانشمند جوان با کودک درون خود، به مشاهدات خویش در اتوبوس، واکنش نشان می‌داده است؛ در واقع رفتار آن پسربچه، کشمکش‌ها و ترس‌های درونی او را فاش می‌کرده است.
«کودک»، آن جنبه‌ای از انسان است که واکنش‌ها و پاسخ‌های کودک به جهان برون را تشکیل می‌دهد. چون انسان در زمان طفولیت ضعیف و ناتوان است و نمی‌تواند حالات و خرسندی‌های خود را بیان کند، به همین خاطر به محرک‌ها و رویدادهای برونی به وسیله احساس پاسخ می‌گوید و این احساس‌ها در درون او ضبط می‌شوند و «کودک درون» نامیده می‌شوند، یعنی احساس‌های او به آنچه می‌بیند یا می‌شنود. به این جهت، شرایط محیطی نامناسب و نابهنجار ممکن است در او احساس‌ها و زخم‌های روانی پدید آورد که یک عمر موجب گرفتاری او و اختلالات شخصیتی وی شوند. به این دلیل که کودک ناتوان و ضعیف، همواره مستعد است که حق را به جانب بزرگ‌ترها بدهد، ولو آنکه رفتار آنها ظالمانه و نابهنجار باشد و از این جهت، همیشه خود را فردی گناهکار و نادان می‌داند که مستحق تنبیه شدن و محتاج ادب شدن است.
البته در کودک، منبع سرشاری از استعدادهای مثبت وجود دارد‎؛ مانند سرزندگی، خودانگیختگی، ابداع، خلاقیت و غیره که همچون گنجینه‌ای در درون کودک نهفته است.
کودکی که ما در زمان گذشته بوده‌ایم با همه استعدادهای مثبت فوق و نیز صفات منفی مانند درد و رنج، خشم و کینه، برآشفتگی، خجالت، تحقیر، سردرگمی و غیره به هنگام بزرگ‌سالی در درون ما موجود است و این ضبط‌ها گاه و بیگاه باز نواخته می‌شوند و زندگی ما را تحت تأثیر قرار می‌دهند. به این لحاظ، اگر در بزرگ‌سالی این کودک درون آرام و در وجود انسان ادغام شود، می‌تواند موجب خلاقیت‌ها و منشأ لذت‌های طبیعی باشد، در غیر این صورت باعث نابهنجاری‌های شخصیت و اختلافات روانی می‌شود. رفتارهای کودکانه و لجاجت‌هایی که بزرگ‌سالان در برخی مواقع بروز می‌دهند، در واقع جوش و غلیان کودک درون است.
«بالغ»، به جنبه‌ای از انسان گفته می‌شود که سعی در برخورد با مسائل جهان برون با نیروی آگاهی خود می‌کند و می‌کوشد اطلاعات جمع‌آوری شده را ادغام و پردازش کند و صحت و سقم آنها را با ذهن خود بسنجد و در اینجا، مغز مانند یک کامپیوتر عمل می‌کند و می‌تواند تفاوت بین آنچه به او آموخته شده و یافته‌ها و احساس‌های خود را تمیز دهد و آنها را نقد کند. این جنبه از تفکر کودک، پس از ده‌ماهگی آغاز به کار می‌کند و این هنگامی است که رفته‌رفته از یک موجود منفعل به موجودی فعال بدل می‌شود و درمی‌یابد صرفاً یک موجود واکنش کننده به جهان خارج نیست و سعی در کشف، درک و فهم ماهیت اشیاء، پدیده‌ها، رفتارها و شرکت فعال در کشف حقایق جهان می‌کند. از طریق بلوغ، انسان می‌تواند حقایق زندگی را آن‌گونه که به او یاد داده شده یا آنچه را که احساس می‌کند، از آن‌گونه که خودش کشف و استنباط می‌کند، تمیز دهد. در کل، وظیفه بالغ این است که اطلاعات «والد» را بررسی کند تا بداند آیا این اطلاعات هنوز معتبرند و یا قدیمی هستند و باید بهنگام شوند و نیز اطلاعات کودک باید (احساس‌ها) را بسنجد تا بداند آیا این احساس‌ها معقول و مناسب با زمان و مکان هستند یا نه.
مولانا برای تشریح جنبه «والد»، مثال آن مرغ خانگی را می‌آورد که زیرا او تخم اردک می‌گذارند و جوجه‌ها اردک‌، اما مادر مرغ است و جوجه‌ها به تقلید مادر در خشکی راه می‌روند و جرأت ورود به آب و شنا کردن را ندارند.
تخم بطی، گرچه مرغ خانگی
زیر پر خویش کردت دایگی 
مادر تو بط آن دریا بدست
دایه‌ات خاکی بد و خشکی‌پرست
و او را پند می‌دهد که مادر واقعی تو (جنبه بالغ)، دریاست و میل واقعی تو دریاست و این میل خشکی جز تقلیدی منفعل (جنبه والد) نیست:
میل دریا که دل تو اندرست
آن طبیعت جانت را از مادر است.
این میل کاذب را رها بنما و شهامت کن و به دریا وارد شو (بالغ خود را دریاب):
میل خشکی مر تو را دایه است
دایه را بگذار کوبد رایه است
دایه را بگذار بر خشک و وبران
اندرآ در بحر معنی چون بطان
و اگر جنبه والد تو، تو را از آب ترساند، گوش مده و به طبیعت خود بازگرد و به نیروهای اصیل خود (جنبه بالغ) متصل شو:
گر تو را مادر بترساند ز آب
تو مترس و سوی دریا ران شتاب
تو بطی بر خشک و بر تر زنده‌ای
نی چو مرغ خانه، خانه گنده‌ای
مولانا سپس این تمثیل را به جسم و روح انسان ربط می‌دهد و بدن را بعد حیوانی و مادی و روح را بعد ملکوتی و غیرمادی می‌داند که اولی، مانند مرغ خانگی پیرو قوانین زمین خاکی مادی است و دومی پیرو قوانین معنوی.
تو به تن حیوان به جانی از ملک
تا روی هم بر زمین هم بر فلک
بُعد جسمی انسان چون پیرو قوانین مادی است، اسیر است و فرصت سیر و سلوک چندانی ندارد و بیش از مقدار معینی نمی‌تواند بدود، بجهد، نقل مکان کند، گرسنه بماند، تحمل درد و رنج کند و یا لذت ببرد. اما بُعد روانی آدمی می‌تواند در همه‌جا سیر کند، موانع را بکشد، افق‌های ناشناخته را درنوردد، به قلمروهای دوردست دست یابد، رنج را تحمل کند یا لذت فراوان ببرد:
قالب خاکی فتاده بر زمین
روح او گردان بر این چرخ برین
و از طریق «بالغ» است که انسان می‌تواند از تفکر اصیل و دست اول زندگی برخوردار شود و حقایق زندگی را کشف کند و بدل به انسانی برجسته و شایسته شود:
از پدر و زمادر این بشنیده‌ای
لاجرم غافل در این پیچیده‌ای
گر تو بی‌تقلید از آن واقف شدی
بی‌نشان بی‌جای چون هاتف شدی
و نه زندگی از طریق تفکر دیگران و تکرار و تقلید منفعل که از ویژگی‌های «والد» است:
تو ز طفلی چون سبب‌ها دیده‌ای
در سبب از جهل برچسبیده‌ای
و از انسان، فردی عادی می‌سازد که پا را از امور عادی و مبتذل زندگی فراتر نمی‌گذارد و ذهن او قادر نیست به فراسوی این سنت‌ها و عادات رایج جامعه بیندیشد. همانند آن جوجه اردک که اگر از مادر (مرغ) پیروی می‌کرد، هرگز جرأت پا نهادن به آب یا پرواز در آسمان‌ها را نداشت و تمامی عمر خود را با تقلید از مادر در خشکی می‌گذراند.
این «بالغ» بالقوه با ما همراه و حاضر است، تنها کافی است به آن متصل شویم:
ما همه مرغ آبیانیم ای غلام
بحر می‌داند زبان ما تمام
اما احکام «والد» دید ما را نسبت به آن کور و بینش ‌ما را مسدود می‌کند:
آن سلیمان پیش جمله حاضر است
لیک غیرت چشم‌بند و ساحر است
و حالات و احساس‌هایی داریم که خود دلیل آن را نمی‌دانیم (احکام‌ والد):
با سبب‌ها از مسبب غافلی
سوی این روپوش‌ها زان مایلی
و در غیاب احکام «والد» و فقدان «بالغ» رشد یافته، احساس تنهایی و سردرگمی می‌کنیم:
چون سبب‌ها رفت بر سر می‌زنی
ربّنا و ربّناها می‌کنی
رب همی گوید برو سوی سبب
چون ز صنعم یاد کردی ای عجب؟
اما اگر به «بالغ» وصل شویم و با آن همراه و هم‌ساز شویم به روشن‌بینی می‌رسیم (سلیمان در اینجا نماینده بالغ است):
با سلیمان پای در دریا بنه
تا چو داود آب سازد صد زره
و از این طریق است که آدمی در عوض آنکه مقهور معلول‌ها شود، علت‌ها را می‌جوید و کشف می‌کند، چون دیگر در دنیایی ناشناخته و مبهم زیست نمی‌کند و زندگی برای او معضل و معما نمی‌شود و در وحشت از زندگی غرق نمی‌شود و از لذت زندگی بهره می‌جوید و کام می‌گیرد:
آنکه بیند او مسبب را عیان
کی نهد دل بر سبب‌های جهان؟
و نه کسی که تنها سبب‌ها را می‌بیند و از منشأ و مسبب ناآگاه است، بنابراین همیشه سردرگم و سرگشته است:
مرکب همت سوی اسباب راند
از مسبب لاجرم محجوب ماند
کنفوسیسوس می‌گوید: «انسان شریف و آزاده همواره صبور و آرام است، زیرا ضرورت حادثات جهان را می‌شناسد، اما انسان عامی تنها بازی شانس و اقبال را می‌بیند، لذا همیشه سرگشته و پریشان است.»