جوزف (یوزف) بروئر نامی ماندگار در تاریخ روانشناسی است، وی نه روانشناس است نه نظریه ی جامعی در روانشناسی دارد ولی با جرقه های ذهن خود مسیر روانشناسی را برای همیشه عوض کرد.


اجازه دهید ابتدا به صورت کوتاه شما را با زندگی وی آشنا کنم،
بروئر در سال 1842 در اتریش و در خانواده ای یهودی به دنیا آمد و تحصیلات خود را در پزشکی و طب داخلی ادامه داد و به طبابت خصوصی مشغول شد، درعین حال وی بین سالهای 1870 تا 1873 به پژوهش نیز پرداخت و کشفیات مهمی درباره کارکرد مجرای نیم دایره ای گوش در حفظ تعادل و کنترل خود به خود تنفس به دست آورد. وی از شاگردان ارنست بروک فیزیولوژیست مشهور بود و از همین طریق با فروید جوان آشنا شد.

در سال 1880 بیماری به نام آنا به وی مراجعه کرد. آنا به تازگی پدر خود را از دست داده بود و از بیماری هیستری رنج میبرد و هیچ پزشکی موفق به درمان وی نشده بود.
در اینجا لازم است توضیح کوتاهی درباره هیستری بیاورم، هیستری از واژه یونانی به معنای رحم آمده است و پزشکان آن زمان معتقد بودند این بیماری فقط در زنان بروز میکند ، در بهترین حالت به خاطر مشکلات رحم و در بدترین حالت نوعی تمارض است. بیماران هیستریک با عوارضی مانند فلج یا لالی مبتلا میشدند ولی هیچگونه نشانه اختلالی فیزیولوژیکی در آنان یافت نمیشد.

آنا دچار نشانه های پراکنده و متغیری مثل فلجی، لالی و نابینایی بود، زمانی که آنا را به دست دکتر بروئر سپردند وی برای آرام نگاه داشتن آنا وی را در حالات خلسه هیپنوتیزم فرو میبرد، آنا در این حالت شروع به گفتن جملاتی پراکنده و مالیخولیایی میکرد و پس از بیدار شدن مقداری از نشانه های بیماری وی بهبود میافت. بروئر به مدت یک سال آنا را با همین روش تحت درمان قرار داد و در این مدت آنا با گفتگو درباره رویداد های ناراحت کننده زندگی اش تا حدود زیادی درمان شد.

پایان درمان آنا توسط بروئر با بروز "انتقال" صورت گرفت، آنا در خیالاتش بروئر را به جای پدر خود قرار داد و به وی ابراز علاقه نمود ولی بروئر به خاطر نگرانی لکه دار شدن خوش نامی اش در وین و همسرش درمان را پایان پذیرفت. (چناچه امروزه میدانیم انتقال نه یک نشانه خطرناک که جزئی از فرایند رواندرمانی است و در پایان درمان با بینش بیمار به پایان خواهد رسید.)

شاید برای شما این سرگذشت بسیار عادی باشد! کاری که همه روانشناسان امروزی با اندکی تفاوت انجام میدهند ولی میخواهم نکته ای را یاداور شوم این اولین باری بود که یک بیمار هیستری بدون روش های پزشکی درمان شد صرفا با گفتگو!
اما همانطور که گفته شد بروئر یک نظریه پرداز روانشناسی نبود بنابرین تلاشی برای نظریه پردازی یا آموزش این روش (که بعدها وی آنرا کاتارسیس یا روان پالایی نامید) نکرد.

پزشک جوان دیگری به نام زیگموند فروید در خلال این سال در وین مشغول به گذراندن دوره های پزشکی خود بود، وی در سال 1895 به پاریس سفر کرد تا با پزشک پرآوازه ای به نام شارکو آشنا شود. شارکو مانند بروئر توانسته بود یا کمک هیپنوتیزم نشان دهد هیستری با رویداد های آسیب زای زندگی رابطه دارد.

زمانی که فروید به میهن بازگشت از هیپنوتیزم به عنوان روشی برای درمان امراض سود جست.سرانجام فروید در سال 1888 به بروئر پیوست و مشترکا روی بیماران عصبی به تحقیق مشغول شدند و در سال 1893 با هم کتابی با نام "مطالعاتی درباره هیستری" منتشر کردند که شامل نمونه های بالینی درمان بوسیله روش کاتارسیس بود. بین سال های 1893 تا 1896 راه بروئر و فروید جدا شد و فروید روانکاوی را تاسیس کرد.
فروید حتی نام روانکاوی را نیز به بروئر نسبت میدهد ولی بروئر به شدت محافظه کار بود و از بسط نظریاتش در اینباره هراس داشت. واکنش پزشکان وینی به استفاده از هیپنوتیزم بسیار خصمانه بود چه برسد به این نظریه که ذهن میتواند باعث بیماری فیزیولوژیک شود.

بروئر برای فروید مانند یک پدر بود و حتی به او کمک مالی میکرد بنابرین فروید در بسیاری از کتاب هایش آغاز روانکاوی را به او نسبت میدهد. برای نمونه زمانی که وی به دانشگاه کلارک سفر کرد تا به معرفی روانکاوی بپردازد سخن خود را چنین آغاز کرد:
" خانم ها و آقایان .... چناچه به وجود آوردن مکتب روانکاوی افتخاری محسوب شود باید اعتراف کنم در این امر بی شریک نیستم یا در حقیقت کوچکترین سهمی در آغاز این جنبش نداشتم. در زمانی که یک دانشجوی ساده پزشکی بودم پزشکی وینی به نام جوزف بروئر در سالهای 1880-82 برای نخستین بار از این روش در معالجه دختر جوانی مبتلا به هیستری استفاده کرد"

فروید پس از جدایی از بروئر تا مدتی روش وی را ادامه داد ولی به زودی ان را رها کرد زیرا نمیتوانست تمام بیماران را هیپنوتیزم کند و این روش همیشه سودمند واقع نمیشد، بنابرین برای قفل گشایی از ناخودآگاه زمان هشیاری را انتخاب کرد و روش های تحلیلی خود را ابدا نمود.

خود فروید علت جدایی از بروئر را چنین بیان میکند :
" از همان ابتد با هم اختلاف داشتیم البته نه چنان که باعث جدایی مان شود، در پاسخ به این پرسش که چه هنگام یک فرایند ذهنی موجب بیماری میشود بروئر تبیینی را ترجیح میداد که میتوان آنرا فیزیولوژیک خواند : وی میپنداشت فرایندهایی که نمیتوانند سرانجامی به هنجار بیابند در خلال حالت های ذهنی نامعمول خوابگونه پدید می آیند. از سوی دیگر من به بر هم کنش نیروهای مختلف و تاثیر مقاصد و هدف های آدمی آنگونه که در زندگی معمول قابل مشاهده است باور داشتم.......از این گذشته بی اقبالی کتاب در وین و آلمان وی را آزرد، اعتماد به نفس و عزمش همچون دیگر وجوه شخصیت اش به تمامی رشد نیافته بود."

به هر حال این جدایی هر دوی آنان را جدا دلشکسته کرد، فروید همواره امتیاز آغاز روانکاوی را برای وی کنار گذاشت و پس از مرگ وی بیانیه ای پرشور منشتر کرد، بروئر نیز به طبابت در وین ادامه داد و پیگیر کارهای فروید بود. 

بروئر در سال 1989 در نامه ای نوشت : "هوشمندی فروید به اوج میرسد و من مانند مرغی که با شاهین خیره شده باشد او را نظاره میکنم"

فروید نیز درباره بروئر نوشت : "او چهار دسال از من بزرگتر بود و هوش فوق العاده ای داشت، در یک چشم به هم زدن با هم صمیمی شدیم و در شرایط دشوار زندگی دوست و حامی من بدل شد. عادتمان بود که درباره علایق علمی مشترکمان گفتگو کنیم، مسلما من از این مباحث استفاده بیشتری میبردم"

نقش بروئر در شکل گیری رواندرمانی و روانکاوی برای همیشه ماندگار خواهد بود.
درباره زندگی بروئر رمان مشهور نوشته شده است به نام "وقتی نیچه گریست" که به فارسی ترجمه شده است.

منبع:
پنج گفتار درباره روانکاوی / زیگموند فروید / نشر جامی
مطالعاتی بر روانشناسی فروید / زیگموند فروید / نشر امیرکبیر
زندگی علمی من / زیگموند فروید / نشر بینش نو 
تاریخ روانشناسی نوین / شولتز / نشر دوران
زیگموند فروید در قاب عکس ها و لا به لای کلمات / ارنست فروید / نشر اختران