روانشناسی علم زندگی

زندگی باید کرد، گاه با یک گل سرخ، گاه با یک دل تنگ... گاه باید رویید در پس این باران... گاه باید خندید بر غمی بی پایان... زندگی باوری می خواهد، آن هم از جنس امید... که اگر سختی راه به تو یک سیلی زد! یک امید قلبی به تو گوید که خدا هست هنوز..
 
آرمان یا آرزو
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳٩٢ : توسط : آسمان ها

آرمان یا آرزو


همه مشکلات ما آدم ها؛ از بی کسی است. وقتی تنها باشید، وقتی کسی را ندارید تا با او صحبت کنید. درد دل کنید، از ساده ترین حرف های دلت برایش بگویید، پس انسان تنهایی هستید.
اینقدر آدم، می شناسم که هر روز با صد نفر صحبت می کنند، فلان جلسه و فلان سمینار را برگزارمی کنند، منشی آنها جای خالی برای کوچک ترین جلسه همکارانش یا دوستان نزدیکش را ندارد. خلاصه وقت برای سر خاراندن ندارد.
اما تنهای ترین آدم ها دنیا همین افراد هستند.
می دانید چرا؟
چون ما آدم ها همه دنیا و همه چیزهای درون آن را برای خودمان می خواهیم.
و آن زمان که از دست این همه خواستن، خسته می شویم و حالمان از این همه رفتن ها و آمدن ها و جلسات به هم می خورد، می رویم پیش یکی که با او حرف بزنیم و درد دل کنیم.
اما می بینیم او نیز به دنبال حرف زدن است و تا به ما می رسد ، شروع می کند به حرف زدن؛ بی آنکه بداند که شما مجالی برای شنیدن ندارید و آمده اید خلوتی کنید و درد دلی را برایش بگویید.
می بینید او مدام تعریف می کند از خودش ، صداقتش ، لباس هایی که تازه خریده ، ماشینش و….
می دانید چرا؟ چون او هم، همه دنیا و همه چیزهای درون آن را، برای خودش می خواهد!
او هنوز از حرف ها ، جلسه ها ، آدم ها اطرافش؛ خسته نشده و تازه آمده به دیگران بگوید { من ، منم}  مرا ببینید…..
و شما باز دراین لحظه یادتان می رود که آمده بودید درد دل کنید، خودت باشی، راحت شوید اما نمی توانید و ناگهان
بخاطر اینکه پیش او کم نیاورید شروع می کنید به حرف زدن و باز پرتر و پرتر می شوید.
ساده ترین کار در دنیا برای بسیاری از مردم ” دیدن و حرف زدن ” است البته این شامل همه آدم ها نمی شود. کمتر کسی را دیدم که در مجلسی بنشیند و خاموش بماند و به حرف های مخاطب خود گوش دهد.
فقط منتظر یک فرصت کوچلوست تا میدان را دست بگیرد و اگر این فرصت را مخاطب یا مخاطبان به او ندهند؛ با کمال بی ادبی بین حرف های آنها می پرد؛ فرمان را دست خودش می گیرد و شروع می کند به حرف زدن .
اصلا برایش مهم نیست چه می گوید و از کی می گوید. فقط  مهم این است که گفته باشد و دیگران او را ببینند.
و چنانچه این توفیق صورت نگیرد و او در مجلس رقیبی سر سخت داشته باشد و نگذارد او حرف بزند؛
با بی میلی به اطراف خود نگاه می کند و یا خیلی زود آن مجلس را ترک می کند.
پنداری این دو عضو بدن می باید دائماً کار کنند و اگر از کار بماند همه چیز به هم می خورد. مطرح بودن!، مورد توجه قرار گرفتن!.
البته اینکه انسان خوب ببیند و بجا حرف بزند یک هنر است. اما بعضی افراد سعی می کنند به خیال خودشان با مهارت هرچه تمام تر طوری صحبت می کنند انگار همه را خوب می شناسند و افکار همه را هم به خوبی می خوانند. هم دکترند، هم مهندس، هم کارشناس بین المللی.
البته این افراد بیش از اینکه در باره دیگران بداند نگران آن هستند که افکار و نیات قلبی و ‌درونی شان برای دیگران فاش نشود.
مثلاً به هنگام ملاقات با آنها  نزدیک به یک ساعت از دوستی، محبت و یکرنگی صحبت می کنند. اما هرگز بوی از آن نبرده اند و کوچکترین ‌آشنایی با آن ندارند!
شما قادر خواهید بود؛ با کمی دقت به راحتی تفاوت بین یک صحبت صادقانه و غیردوستانه را دریافت کنید.
کارشناسان می گویند: اگر زبان در ‌خدمت افکار نادرست قرار گیرد سایر اجزای بدن شما نمی توانند دیگران را چندان فریب دهند.
برای تک تک ما، بارها پیش آمده که بگوییم: ” فلانی حرف های قشنگی می زد، اما نمی دانم چرا به دلم ننشست؟”! درحقیقت “زبان بدن” پیام ها و حرف های زیادی برای گفتن دارد که بعضی از افراد سعی می کنند با مهارت آن ‌را هم مخفی کنند؛ ولی موفق نمی شوند.
بالاخره این افراد یک روزی متوجه می شوند که { آدمها خیلی کمتر از آن چیزی که تصور می‌کنند، حریم شخصی دارند}.
آدم ها متفاوتند اما تقریباً به هم شبیه هستند. حتی وقتی دو نفر با هم تفاوت دارند، هر کدام تا حد زیادی به دیگری شباهت دارند.«برای شناخت بهترآدم‌ها، کافیست فقط یک‌بار خلاف میلشان عمل کنید.»
آدم ها دوست دارند مطرح باشند، مرکز توجه همگان قرار بگیرند. اگر در مجلسی، نفر اول یا دوم نباشد دیگر آن مجلس یا مهمانی به درد نمی خورد و حضور او در آن جلسه بی فایده است.
عجیب تراینکه او دوست دارد به دیگران القاء کند و همه حرف های او را بپذیرند. درحالی که نه آنچه را می گوید درست فهمیده، نه برایش اهمیت دارد که آنها می خواستند چه بگویند.
حرف زدن بسیار سخت است؛ چون هرچه می گویید شنیده می شود و اولین فکری که در ذهن مخاطب می افتد این است که، آیا او خودش به این چیزهایی که می گوید عمل می کند. زیرا این افکار باید اثری مثبت در زندگی بیرونی او داشته باشد و ما آن را در رفتارش دیده و یا دست کم از کسی شنیده باشیم.
قالباً چنین نیست! ما بعد از مدتی گفتگو و رفت و آمد با این  اشخاص می بینیم  آنها فقط خوب حرف می زند. اما اثری از چیزی هایی که می خوانند و می گویند در زندگی شخصی و محیط شان به چشم نمی خورد. متاسفانه آنها آدم هایی هستند که خودشان را لابه لای سلول های تظاهر، گم کرده اند.
واقعاً اشکال کار کجاست؟ و این اشکالات از کجا سرچشمه می گیرد.؟
شاید هم مشکل خود ما هستیم که هرچیزی را زود قبول می کنیم و هر کسی را بزرگ می پنداریم. یا اساساً نگرش و شناخت ما نسبت به خودمان، خانواده، محیط اطراف، اجتماع مان اشتباه است. بزرگی می گفت:” ما در جوار یکدیگر زندگی می کنیم. پس اولین مقصود ما در زندگی این است که به یکدیگر محبت کنیم و اگر نمی توانیم؛ دست کم دیگران را آزار ندهیم”.

اهل دنیا را خبر از عالم اسرار نیست 
هرچه میبنی خداهست و خودی درکارنیست
رمز خوشبختی انسان خدمت خلق خداست
تا به کی نالی وگویی بخت باما یار نیست

هرچه به سر آدم می آید از ” خواستن ” ، ” زیاده خواهی ” آدمی است. واقعاً درست نمی دانم؛ زمانه خراب شده یا اینکه ما خراب زمانه شده ایم. خلاصه حرف وعمل ها یکی نیست، قول و قرارها  ازبین رفته.
برای اینکه بفهمیم چگونه به این آرزو دست پیدا کنیم باید برویم سراغ کسانی که درزندگی خود به این اهداف رسیدند و به این آروزها دست پیدا کردند. آنهای که زندگی دنیا را با تمامی رنج ها و تلخی هایش چنان تبدیل به شیرینی و لذت کردند که گویی اصلا در این دنیا زندگی نکرده اند.

نتیجه اینکه؛ آن گمشده ما چیزی است به نام سعادت و سعادت هم چیزی جزلذت نیست، اما منظور ازلذت چیست؟
سوال بنده این است که منظور ازلذت چیست؟ و چگونه می توانیم به این لذت دست پیدا کنیم؟
اگر دقت مختصردر باره ماهیت و حقیقت رنج ها و لذت ها درهمین دنیا بیندازیم، خیلی راحت می توانیم پاسخ این سؤال را پیدا کنیم. لطفاً به این سوال بنده فکر کنید! واقعاً ما از چه چیزی رنج می بریم؟.
علت اصلی سختی ها و نگرانی های ما چیست؟
آیا از فقر، از بی پولی، از نداشتن خانه، از بی علمی و بی کمالی، ماشین شیک نداشتن، ازدواج نه کردن، ؟
وقتی خوب فکر کنیم می بینیم؛ بدون شک هر چیزی که درآن ” نبود باشد” هر چیزی که در آن نقص باشد، هر چیزی که شما ندارید باعث رنج شما می شود.
کسانی که سواد ندارند، بی سوادی مایه درد و رنج آنها است. کسانی که پول ندارند، بی پولی و فقر مایه رنجشان است. کسانی که خانه ندارند و…. آری همه اینها برای انسان درد و رنج است.
اما در مقابل آن هرچه را که شما داشته باشید برای شما لذت است.
علم داشته باشید، هنر داشته باشید، کمال داشته باشید، خانه داشته باشید، زندگی داشته باشید، سرمایه داشته باشید، درهمه اینها لذت است.
خوب حال ببینیم از مجموع اینها داشته ها و نداشته ها، چه چیزی می توانیم نتیجه بگیریم؟
همیشه لذت در دارایی و کمال است و همیشه رنج در نقص و فقر و نداری است.
پس بنابراین اگر می خواهید که به لذت بیشتر برسید، بایست کمال بیشتر کسب کنید.
اگر علم ندارید، پس بروید علم بدست آورید. اگرعلم دارید ولی نتیجه ای از آن نه گرفته اید! خوب بخاطر این است که به آن عمل نکرده اید پس عمل خودتان را بیشتر کنید.
اگر هنر ندارید، دنبال هنر بروید. اگرهنردارید، برهنرتان بیفزایید.
بله به همین ساده گی حقیقت درهمین است. لذا هرچه شما به سمت حکمت و معرفت بیشتر بروید و هر چه حکمت و معرفت شما بیشتر شود، لذت بیشتر از داشته ها و نداشته های خود می برید.
بسیاری از آدم ها را می شناسم که هم ماشین شیک دارند، هم خانه خوب و بزرگ دارند و ازدواج کرده اند، هم سفرهای خارجی رفته اند و…..
اما وقتی وارد زندگی خانواده گی آنها می شویم و ارتباط ما با آنها صمیمی تر می شود، می بینیم آنها اعتراف می کنند که از زندگی خود راضی نیستند. واقعاً چرا؟؟؟
بله چون آنها کمال طلب هستند.
در اینجا شاید سوال کنید؛ وقتی همه را به دست آوردیم خوب قصد داریم تا به کجا برسید؟
عرض می کنم تا آنجایی که معرفت و بصیرت پیدا کنید. تا درنهایت به آن موجودی برسید که، همه کمالات را دارد. او کسی نیست جزء خدا.

بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بی تو بسر نمی‌شود 

” مولانا “

اگر ما فهمیدیم که لذت های ما در حکمت و معرفت است و اگر شناختیم که تمام کمالات پیش خداست و ما هر چه حکمت و معرفت بیشتری کسب کنیم به خدا نزدیکتر شده ایم، آن وقت است که بیشترین لذت ها را می بریم.
بنابراین از مجموع عرایضم به این نتیجه می رسیم که : گمشده انسان، هدف انسان، و آرزوی اصلی انسان رسیدن به سعادت و لذت پایدار است، گفته شد که این لذت در حکمت و معرفت نهفته است، پس، نتیجه می گیریم که راه رسیدن به سعادت چه در این دنیا و چه در دنیای دیگر کسب حکمت و معرفت است، هرچه انسان این نعمت را بیشتر کسب کند، به سعادت واقعی نزدیکتر خواهد شد.
پس مطلوب حقیقی همه انسانها سعادت و لذت پایدار است. و پاسخ سوال دوم این است که راه رسیدن به این سعادت هم بدست آوردن حکمت و معرفت بیشتر است تا بجایی برسیم که تمام نقص های مان از بین برود و هرچه حکمت و معرفت ما بیشتر شود به خداوند نزدیک تر می شویم وهرکه به خداوند نزدیک باشد خوشبخت خواهد بود.


ای کاش خدا همه کس ما می شد.


من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بی خبری رنج مبر هیچ مگو

” مولانا  “