گاه شمار زندگی زیگموند فروید


 

 

 

 

زیگموند فروید

 

 

فروید (همچون برخی دیگر از اندیشمندان جهان مدرن)، اصل و اساس بیوگرافی نویسی را نفی کرد و زیر سؤال برد تا از این دیدگاه نشان دهد که انسان فراتر از زندگی روزمره دارای انگیزه های درونی و پنهان است که پیش تر و مؤثرتر از عقلانیت عمل کرده و خاستگاه بسیاری از رفتارهای ماست.  

با این حال، باید توجه داشت که روانکاوی رابطه ای نزدیک با زندگی فروید دارد و تا حدودی شرح حال خود اوست. از این رو، به منظور درک بهتر این نظریه ارائه گزارشی از زندگی او امری بایسته است.

 

۱۸۵۶

در ششم ماه مه، «زیگموند فروید» ، نخستین فرزند «یاکوب فروید» (از سومین همسرش «آمالی ناتانسون» )، در شهر کوچک فرایبرگ واقع در موراویای شرقی متولد شد.

 

 

 

او از خانواده ای یهودی بود، اما هیچ وقت مناسک و مراسم دین یهود را بجا نمی آورد و پیرو هیچ مذهبی نبود. با این حال، به میراث فرهنگی اش افتخار می کرد و (به معنای غیر دینی) مفتخر بود که خود را یهودی معرفی کند.

 

۱۸۵۹

هنگامی که فروید سه ساله بود، پدرش که به تجارت پشم اشتغال داشت (به علت وخامت اوضاع اقتصادی برای آن حرفه) دچار مشکلات مالی شد و ناگزیر در جستجوی منبع دیگری از درآمد، خانواده ی خود را به لایپزیگ منتقل و یک سال بعد (یعنی در 1860) به وین مهاجرت کرد. جایی که فروید بخش عمده زندگانی خود را در آن گذراند.

 

خاطره ای از دوران کودکی

« من شاید ده دوازده ساله بودم که پدرم شروع کرد مرا با خود به پیاده روی بردن و آشکار کردن نظراتش درباره امور دنیایی که در آن زندگی می کنیم، در بین صحبت ها، او برای من داستانی گفت تا به من نشان دهد حال چقدر اوضاع نسبت به آنچه در روزگار او بوده است بهتر شده.

 

او گفت : هنگامی که جوان بودم شنبه روزی برای قدم زدن به خیابان های شهر زادگاه تو رفتم، لباس خوبی به تن داشتم، و کلاه پوستی نوی بر سرم بود. یک مسیحی به سمت من آمد و با یک ضربه کلاهم را در گل انداخت و نعره زد : جهود! از پیاده رو بیرون برو!

 

من پرسیدم : و شما چه کردید؟

 

آرام پاسخ داد : به خیابان رفتم و کلاهم را برداشتم.

 

این حرف تکانم داد : رفتاری عاری از قهرمانی از جانب آن مرد بزرگ و نیرومندی که دست آن پسر کوچک را گرفته بود.»

 

 

عکس او با پدرش یاکوب - ۱۸۶۴

 


۱۸۶۵

فروید نخستین آموزش ها را در خانه فراگرفت و در پاییز سال ۱۸۶۵ وارد یک مدرسه ی متوسطه خصوصی (در شهر لئوپولد) شد. او دانش آموزش یا استعداد و سخت کوش بود.

 

 

 

 

 

« در دوره (هفت ساله) دبیرستان همواره شاگرد اول کلاس خود بودم و از این روی موقعیتی ممتاز داشتم به نحوی که تقریبا هرگز از من امتحان نمی گرفتند.»

 

 

 

 

 

فروید در ۱۷ سالگی امتحانات نهایی را با نمره عالی گذراند و به عنوان فردی ممتاز فارغ التحصیل شد.

 

 

 

 

 

«مردی که بی چون و چرا محبوب و عزیز مادر بوده است در ساسر زندگی یک احساس غلبه و پیروزمندی با خود دارد، این یک احساس پیروزی است که غالبا موجب بروز پیروزی واقعی می شود.»

 

 

عکس او با مادرش آمالی - ۱۸۷۲


۱۸۷۳

فروید پس از اتمام تحصیلات متوسطه برای دوره پزشکی وارد دانشگاه وین شد.

 

 

 

 

 

او در ابتدا تمایل داشت که در (دانشگاه) به تحصیل حقوق بپردازد، اما تحت تأثیر یکی از آثار گوته به پزشکی روی آورد :

 

 

 

 

 

« (این خاطره را هرگز فراموش نمی کنم که) کمی قبل از پایان تحصیلات دبیرستانی در یک سخنرانی همگانی شرکت جسته بودم و طی آن نکات دقیق اثر و جاودانگی گوته (درباره طبیعت) به گوشم رسید و همین موضوع مرا مصمم ساخت که در دانشکده پزشکی نام نویسی کنم.»

 

 

 

 

 

به این ترتیب در دانشگاه به تحصیل طب پرداخت و دوره تخصصی تحصیلات خود را در رشته عصب شناسی به پایان رساند.

 

 

 

 

 

مواجه با گرایش های ضد یهودی (در دانشگاه)، این اثر را بر فروید گذاشت تا استقلال قضاوت خود را استوار کند :

 

 

 

 

 

« این برخوردهای اولیه من در دانشگاه نتیجه و ثمره مهم و ارزنده ای برای آینده به بار آورد، و آن این بود که خیلی زود با سرنوشت در اقلیت بودن، و قهر و عتاب یک اکثریت فشرده را تحمل کردن خو گرفتم. همین جریان سبب شد که در وجود من زمینه ی نوعی استقلال فکری در برابر افکار عمومی فراهم گردد.»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ساختار خاص خانواده (پرجمعیت) فروید و روابط خانوادگی درهم پیچیده آن (ترکیب مادی جوان و پدری پا به سن گذاشته و برادر ناتنی که حدودا هم سن مادرش بود)، بی تردید تأثیر بسیاری بر اندیشه های بعدب او داشت.

 

 

خانواده یاکوب (فروید) - ۱۸۷۸


۱۸۷۶-۸۲

فروید بین سال های ۱۸۷۶ و ۱۸۸۲ در مؤسسه فیزیولوژی وین زیر نظر پزشک مشهور ارنست بروک به پژوهش و مطالعه پرداخت. در آنجا بود که او با ژوزف بروئر (که در آن زمان یکی از موفقترین پزشکان وین بود) آشنایی پیدا کرد. این آغاز روابط دوستانه و مستحکمی بود که در آن بروئر سال ها به عنوان دوست بزرگتر و مشاور فروید باقی ماند. فروید درباره او می نویسد :

 

 

 

 

 

«بروئر مردی بود بی نهایت زیرک و فهمیده، روابط ما بزودی خیلی نزدیک و دوستانه شد به نحوی که او در شرایط دشوار زندگی آن روزیم نه تنها دوستی وفادار بلکه یاری مددکار گردید. پیشرفت و توسعه روانکاوی به قیمت از دست دادن دوستی او برایم تمام شد.»

 

 

 

 

 

بروئر و فروید کارشان را روی درمان بیماران هیستریک (و بخصوص اولین بیمارشان آنا اُ) متمرکز کردند. آنان سال ها بعد حاصل سافته های خود را در کتابی به نام «پژوهش هایی درباره هیستری» منتشر ساختند. خلاصه نظریه آنها درباره هیستری را می توان به این شرح خلاصه کرد : « افراد هیستریک اغلب از (به یاد آوردن) خاطرات خود رنج می برند.» - یکی از اساسی ترین اختلاف نظرهای آنها مربوط به اهمیت مسئله جنسی بود. بروئر تأکید فروید بر نقش قاطع مسئله جنسی در پیدایش روان رنجوری را رد کرد.


۱۸۸۱

فروید سرانجام به دریافت درجه دکترای پزشکی خود (در رشته عصب شناسی) نائل گردید. - به سبب علاقه بسیار به پژوهش و تحقیق در سایر رشته هایی که رابطه مستقیم با تحصیل در رشته پزشکی نداشت، اتمام تحصیلات او ۸ سال (یعنی ۳ سال بیش از آنچه متداول بود) طول کشید.

 

 

 

 

 

« رشته های مختلف پزشکی به معنی اخص کلمه غیر از روان پزشکی به هیچ وجه علاقه مرا به خود جلب نمی کرد. من تحصیلات پزشکی خود را با نهایت سهل انگاری و بی اعتنایی دنبال می کردم و فقط در سال ۱۸۸۱، یعنی با تأخیر زیاد به اخذ درجه دکترای پزشکی نائل آمدم.»

 

 

 

 

 

در واقع او بیشتر پژوهشگر بود تا دانشجو و خیلی به پزشک شدن فکر نمی کرد.


۱۸۸۲

فروید (در ماه ژوئن) با مارتا برنیز (از یک خانواده یهودی آلمانی که از نظر فرهنگی سرشناس بود)، نامزد کرد. دوران نامزدی آنها بیش از ۴ سال به درازا کشید، و نامزدش مارتا محرومیت های این دوره طولانی را دوستانه و با صداقت تحمل کرد.

 

 

 

 

 

« به راستی این فکر از پیش مرده ایست که بگویمد می شود زنان را عینا مانند مردان به مقابله و تلاش در عرصه هستی فرستاد.

 

 

 

 

 

به گمان من تمام اصلاحات در قانون و فرهنگ در برابر این واقعیت شکست خواهد خورد : مدتها قبل از دورانی که مرد بتواند مقامی برای خود در جامعه بدست آورد، طبیعت سرنوشت زن را در عرصه زیبایی، دلربایی و جذابیت تعیین کرده است.

 

 

 

 

 

قانون و آداب و رسوم باید بسیار چیزهایی را که از زنان دریغ شده به آنان باز پس دهد، ولی موقع و مقام زن همان خواهد بود که تعیین شده : در جوانی عزیزی دلبند و مورد پرستش، و در سال های کمال همسری محبوب و دوست داشتنی.»               نامه ی فروید به مارتا - نوامبر ۱۸۸۳

 

۱۸۸۲-۵

فروید به دلیل رضایت بخش نبودن وضع مالی، ناگزیر کار پژوهش را در آزمایشگاه فیزیولوژی رها کرد و به مدت 3 سال در بیمارستان عمومی وین برای کسب تجربه به کارورزی پرداخت و در آناتومی و بیماری های عضوی نظام عصبی تا جایی که امکان داشت تخصص یافت.


۱۸۸۴-۷

فروید طی تحقیقات پزشکی خود به آزمایش و مطالعه در مورد اثرات (داروی) کوکائین پرداخت. او پس از پی بردن به اثر نشاط آور این ماده، شخصا آن را مصرف کرد و سخت طرفدار آثار درمانی اش شد، چندانکه مقاله ای درباره کوکائین نوشت و ضمن اشاره به کاربردهای گوناگون آن (به عنوان محرکی در مقابل خستگی بهبود دهنده افسردگی و درمان کننده اختلالات گوارشی)، مصرف کوکائین را به دوستان، همکاران و بیمارانش توصیه کرد!

 

 

 

 

 

او امیدوار بود که این داروی عجیبی که کشف کرده شهرت و اعتباری برایش فراهم سازد تا خانواهد خود را از مشکلات مالی برهاند. اما پژوهش های او درباره کوکائین ناتمام ماند و آنچه که می خواست تحقق نیافت :

 

 

 

 

 

« اگر من در همان اوان نوجوانی مشهور نشدم تقصیر آن متوجه نامزدم می شود. در گیر و دار این تحقیقات برایم این امکان دست داد تا به مسافرتی بروم و با نامزد خود که دو سال از او جدا مانده بودم ملاقات کنم، به همین سبب تحقیقات خود را درباره کوکائین با شتاب هرچه تمامتر پایان دادم. با این وصف از نامزدم که چنین فرصتی را از دستم ربود کینه ای در دل نگرفتم.»

 

 

 

 

 

سرانجام دوست دوران دانشجویی و همکار فروید، کارل کلر ادامه کار او را پی گرفت و موفق به کشف یکی از خواص مهم کوکائین، یعنی بی حسی موضعی گشت و به شهرت رسید. (او پی برد که اگر این دارو برای بی حس کردن چشم انسان بکار رود، عمل جراحی چشم را ممکن می سازد.)

 

 

 

 

 

طرفداری فروید از مصرف کوکائین سبب انتقادی شدید از او در سال های بعد شد.


۱۸۸۵-۶

فروید در بهار (سال ۱۸۸۵) به مقام استادی در آسیب شناسی اعصاب ارتقا یافت، - در همان سال درخواست او برای اعطای بورس پژوهشی مورد موافقت قرار گرفت و این امکان برای او فراهم شد تا به مدت 5 ماه (از اکتبر ۱۸۸۵ تا فوریه ۱۸۸۶) در بیمارستان سالپتریر پاریس (که مختص اختلالات عصبی بود)، زیر نظر عصب شناس مشهور، ژان مارتین شارکو به مطالعه بپردازد و استفاده او از هیپنوتیزم را در درمان مبتلایان به هیستری مشاهده کند. شارکو علائم هیستری را با هیپنوتیزم ایجاد و رفع می کرد.


۱۸۸۶

فروید پس از بازگشت از پاریس، در ماه آوریل در وین مطب خصوصی دایر کرد و به عنوان متخصص بالینی اعصاب به کار طبابت پرداخت، و در ماه سپتامبر سرانجام با نامزد خود ازدواج کرد.


۱۸۸۷

نخستین فرزند فروید و مارتا برنیز، ماتیلده در ماه اکتبر به دنیا آمد.

در طی سال های بعد آنها صاحب 5 فرزند دیگر هم شدند، ۳ پسر و ۲ دهتر که نام های آنها عبارتند از :

- (۱۸۸۹) ژان مارتین / (۱۸۹۱) اولیور / (۱۸۹۲) ارنست.

- (۱۸۹۳) سوفی / «آنا» (تنها فرزند فروید که روانکاو شد.)

 

 

 

 

خانواده فروید - ۱۹۸۹

 

دوست و همکار نزدیک فروید، بروئر، او را با ویلهلم فلیس (پزشک برلینی که برای شرکت در یک کنفرانس پزشکی به وین آمده بود)، آشنا کرد. او با نگاهی فیزیولوژیکی بسیار بیشتر از بروئر برای مسئله جنسی اهمیت قائل بود.

 

 

 

بتدریج رابطه ژرف و صمیمانه ای بین این دو ایجاد شد. آنها در طی مکاتبات خود تبادل آراء بسیاری با هم داشتند. نامه های فروید به فلیس (که گردآوری شده) مهمترین منبع برای درک پیدایش و رشد روانکاوی در مراحل نخستین آن است.

 

 

 

فلیس مشاور و دوستی نافع برای فروید بود و نقشی بسزا در بالندگی اندیشه های او داشت، با این وجود در سال ۱۹۰۱ این پیوند دوستی چندین ساله در پی خودپایی روزافزون فروید و انتقادات فلیس از روش او (و همچنین برخی از عقاید عجیب فلیس) از هم گسست.

 

۱۸۸۹

فروید در ابتدای کارش (به عنوان آسیب شناس اعصاب) برای درمان بیماران (روان رنجور) از شیو های رایج و معمول (در آن زمان) مانند ماساژ، هیدروتراپی (آب درمانی) و الکتروتراپی (تحریک الکتریکی) استفاده کرد. اما این روش ها چندان مؤثر نبودند، بنابراین او کار خود را (از اواخر ۱۸۸۷) بر روش (درمانی) هیپنوتیزم متمرکز، و برای کسب مهارت در این فن (در ۱۸۸۹) به ننسی که در آن زمان پایگاه روان درمانی پویا بود مسافرت کرد :

 

 

 

« به منظور تکمیل معلومات و تجربیات خود در فن هیپنوتیزم در تابستان ۱۸۸۹ سفری به ننسی کردم و چند هفته ای در آن شهر ماندم. در آنجا لایبول پیرمرد و جذاب را حین درمان زنان و کودکان مستمند و بی چیز طبقه کارگر دیدم . شاهد تجربیات شگفت آور برنهایم در بیمارستان بودم و در همانجا بود که به وجود پدیده های روانی نیرومندی که تا کنون از دیدگان آدمیان مخفی مانده است پی بردم.»

 

 

 

اما او بتدریج هیپنوتیزم را کنار گذاشت و با این باور که بیمار هر آنچه را که از نظر آسیب شناختی مهم است نگاهداشته و فقط باید (با تلقین) او را واداشت که آنچه را لازم است به یاد آورد، روشی را ابداع کرد که در آن با دستش بر پیشانی بیمار (ی که دراز کشیده است) فشار می آورد تا او هر خاطره ای را که به ذهنش می آمد، بیان کند.

 

 

 

فروید بعدها این شیوه را هم رها کرد و روش تداعی آزاد را به کار گرفت.

 

 

۱۸۹۶

فروید برای اولین بار از اصطلاح روانکاوی برای توصیف روش جدید خود استفاده کرد.

 

 

کاناپه روانکاوی فروید - وین ۱۹۳۸

 

« تطبیق وسیع روانکاوی با فلسفه شوپنهاور که نه تنها از تقدم عواطف و اهمیت قاطع میل جنسی دفاع کرده، بلکه قدمی فراتر نهاده و مکانیسم واپس زدگی را حدس زده است، دلیل این است که من قبلا به نظرات او واقف بوده ام. من خیلی دیروقت به مطالعه آثار شوپنهاور پرداختم. از مطالعه آثار نیچه، فیلسوف دیگری که حدسیات و نظریاتش به طور شگفت انگیزی با نتایجی که روانکاوی با تحمیل رنج و مشقت زیاد کسب کرده است وفق می دهد، نیز به همین دلیل خودداری کرده ام. برای من موضوع تقدم و تأخر آنقدر مهم نبود، بلکه آنچه بیشتر اهمیت داشت این بود که نمی خواستم چیزی را بدون کلاحظه و تجربه شخصی بپذیرم.»

 

 

 

پدر فروید (در سن 81 سالگی) درگذشت.

 

۱۸۹۷

فروید مدتی پس از درگذشت پدرش، دوره ای از آشفتگی شدید درونی را تجربه کرد. (تا توانست بر دوگانگی احساساتش از مرگ پدر غلبه کند.)

 

 

 

او که شماری از مشکلات رنجوری را تجربه کرده بود، وضعیت خود را به عنوان نوروز اضطرابی تشخیص داد و شروع به روانکاوی خود نمود. -  فروید بخاطر دشواری ایفای نقش بیمار و درمانگر به طور همزمان، نمی توانست با تداعی آزاد خودش را روانکاوی کند، بنابراین رویاهای خود را مورد تحلیل قرار داد.

 

 

 

خودکاوی فروید تقریبا دو سال طول کشید. این خودکاوی، علاوه بر بهبود زندگی شخصی فروید به او امکان داد تا به میل جنسی در دوره کودکی ( و عقده ادیپ) و نقش بسیار مهم تجارب جنسی (سرکوب شده) در (علائم) روان رنجوی و معنای رویاها پی ببرد.

 

 

 

تحلیل شخصی فروید در تکامل روانکاوی بسیار با اهمیت و شالوده اصلی کتاب «تعبیر رویا» است.

 

 

۱۹۰۰

کتاب «تعبیر رویا» انتشار یافت.

 

 

 

این کتاب نظریه روانکاوی را به صورت پدیده ای نو به دنیا معرفی کرد و نخستین طرح نو، جامع و مستدل انسان نگری (روانکاوانه) را پیش نهاد. - فروید این اثر را کار عمده خود معرفی می کند.

 

 

۱۹۰۲

فروید در ماه مارس به مقام پروفسور افتخاری وین ارتقا یافت و از آن زمان به بعد با عنوان «پروفسور فروید» نامیده شد که هم از جهت نمادین و هم کار علمی برای او اهمیت داشت.

 

 

 

او در همان سال انجمن روانشناسی چهارشنبه را تأسیس کرد. این انجمن گروهی از طرفداران روانکاوی بودند که هر چهارشنبه در خانه فروید جمع می شدند تا درباره عقایدش با او بحث و تبادل نظر کنند.

 

 

 

این گروه کوچک بتدریج توسعه یافت تا سرانجام (در سال ۱۹۰۸) تبدیل به انجمن روانکاوی وین شد.

 

 

۱۹۰۶

یکی از شخصیت های مهمی که به گروه فروید پیوست، یونگ روانشناس برجسته سویسی بود.

 

 

 

بیشتر طرفداران فروید تا آن زمان وینی و یهودی بودند، از ایم رو، پیوستن یونگ به جنبش روانکاوی بسیار با اهمیت بود. (در غیر اینصورت ممکن بود گرایش یهود ستیزی مانع پیشرفت روانکاوی شود.)

 

 

 

یونگ در ابتدا پیرو مکتب فروید و دوست بسیار نزدیک او بود، آن قدر که فروید قصد داشت یونگ را جانشین خود در روانکاوی کند. اما بعدها رابطه شان بی مهر و راهشان از یکدیگر جدا شد.

 

 

۱۹۰۸

نخستین کنگره ی بین المللی روانکاوی در سالزبورگ برگزار شد.

 

 

۱۹۰۹

در ماه سپتامبر، استنلی هال رئیس دانشگاه کلارک (واقع در ماساچوست) از فروید دعوت کرد تا در مراسم جشن بیستمین سالگرد تأسیس دانشگاه سخنرانی کند. - او به همراه یونگ و ساندور فرنچزی به ایالات متحده امریکا رفت و یک رشته سخنرانی درباره روانکاوی ایراد کرد.

 

 

 

سخنرانی در دانشگاه کلارک، به عنوان اولین شناسایی رسمی محافل روان شناسی علمی از فروید، بسیار حائز اهمیت است.

 

 

 

او در این باره می نویسد :

 

 

 

«هنگامی که من از پله های ماساچوست بالا می رفتم تا در آنجا پنج سخنرانی خود را درباره روانکاوی ایراد کنم بخود می گفتم : «آیا خواب می بینم». از این پس دیگر روانکاوی زاده ی تخیلات هذیانی نبود، بلکه رشته گرانبهایی از واقعیت به شمار می آمد، و پس از بازگشت ما روانکاوی آن زمینه مساعد را در آمریکا از دست نداد، محبوبیت کم نظیری در میان مردم بدست آورد و بسیاری از روان پزشکان رسمی آن را به عنوان یک قسمت مهم از تعلیمات پزشکی پذیرفتند.»

 

 

 

« بی شک اقامت کوتاه من در امریکا باعث شد که بیش از پیش قدر خود را بدانم، زیرا در اروپا افکار عمومی مرا محکوم کرده بود و حال آنکه در این دنیای نو، برجسته ترین دانشمندان از من با آغوش باز استقبال می کردند و مرا هم طراز خود می شمردند.»

 

 

فروید در دانشگاه کلارک - ۱۹۰۹

(از چپ به راست)

نشسته : زیگموند فروید، استنلی هال، کارل یونگ

ایستاده : آبراهام بریل، ارنست جونز، ساندور فرنچزی

 

با وجودی که از فروید به خوبی استقبال شد، مورد احترام قرار گرفت و دکترای افتخاری دریافت کرد، ولی با برداشت نامطبوعی امریکا را ترک کرد و هرگز به آنجا باز نگشت!

 

 

۱۹۱۰

انجمن بین المللی روانکاوی در دومین کنگره روانکاوی که در نورونبرگ تشکیل شد، به سرپرستی یونگ تأسیس گردید.

 

 

۱۹۱۱-۱۴

اندکی بعد از تشکیل انجمن بین المللی روانکاوی، گسست هایی در جنبش روانکاوی ایجاد شد و اختلافات درونی در مکتب جدید همچون دیگر شکل های فعالیت جمعی بروز کرد. - شاگردان و همکاران فروید محفل او را ترک کرده و مکتبی از آن خود پایه گذاری می کردند.

 

 

 

آلفرد آدلر (که مخالف نظریه جنسی بود و انگیزش انسان را به عنوان کششی برای قدرت تلقی می کرد و در «روان شناسی فردی» خود بر یگانگی شخصیت و عوامل اجتماعی تأکید داشت)، در سال ۱۹۱۱ از ریاست انجمن روانکاوی وین استعفا داد و از گروه فروید جدا شد.

 

 

 

یونگ نیز مسیر متفاوتی را در پیش گرفت و در سال ۱۹۱۴ از ریاست انجمن بین المللی روانکاوی استعفا کرد. او درباره موضوع ذهن ناخودآگاه و اهمیت میل جنسی با فروید مخالفت کرد و «روانشناسی تحلیلی» خود را به وجود آورد.

 

 

 

از این جدایی ها و مخالفت های سرسختانه بیم آن می رفت که گسترش روانکاوی ازتداوم باز ایستد، اما دیری نگذشت که گذرا بودن خسران ناشی از این گسستگی معلوم شد. موفقیت کوتاه مدت آنان را به آسانی می توان توضیح داد : توده مردم حاضر بودند برای رهایی از فشار مقتضیات روانکاوی، هر راهی را که در برابرشان گشوده شود دنبال کنند.

 

 

 

فروید درباره ایجاد این دو جنبش انشعابی (در روانکاوی)، چنین می نویسد :

 

 

 

« این دو نهضت در آغاز خیلی خطرناک به نظر می آمدند و عده زیادی طرفدار پیدا کرده بودند. ولی این موفقیت زاده مایه علمی خود آنها نبود، بلکه از آنجا ناشی می شد که آنها از نظر عوام فریبی بی آنکه برای خود روانکاوی را نفی کنند نتایج ملاحظات آن را که برای عامه زننده و ناخوشایند بود کنار می گذاشتند، یونگ کوشش کرد بدون در نظر گرفتن تاریخچه زندگی بیماران درمان تحلیل را به صورت انتزاعی و جدا از شخصیت مریض درآورد و به این وسیله امیدوار بود که خود را از قید شناسایی میل جنسی در کودک، عقده ادیپ و لزوم تحلیل روانی کودکان برهاند.

 

 

 

آدلر خیلی بیش از یونگ از قافله پرت شد و اصولا اهمیت میل جنسی را دربست رد کرد و تمامی خصویات روانی، خلق و خو و بیماری های روحی را منحصرا به اراده قدرت نمایی افراد بشر و نیاز آنان به جبران حقارت ذاتی خود نسبت داد و بدین گونه همه کشفیات روانکاوی را به دور ریخت. با این وصف آنچه را که او به دور ریخته بود دوباره از راه دیگری وارد دستگاه من درآوردی او شد و «اعتراض نرها» ی او چیزی جز همان واپس زدگی نیست که به ناحق جنبه ی جنسی بخود گرفته است. انتقاداتی که علیه این دو «کافر» به عمل آمد بسیار ملایم بود. من به سهم خود هرچه کوشیدم که آدلر و یونگ نام نظریات خود را «روانکاوی» نگذارند نتیجه ای نگرفتم. اکنون پس از ده سال می توان نتیجه گرفت که این هر دو جریان از کنار روانکاوی گذشته اند بی آنکه بتوانند به آن دست یابند.»

 

 

۱۹۲۰

در ماه ژانویه، سوفی (دختر فروید) در سن ۲۷ سالگی در اثر ابتلا به آنفولانزای شدید درگذشت.

 

 

 

« اگر ما این حقیقت را، که استثنایی نمی شناسد، بپذیریم که هر چیز زنده ای به سبب دلایل درونی می میرد - یکبار دیکر به چیزی غیر ارگانیک تبدیل می شود - آنگاه ناگزیر می شویم که بگوییم :

 

 

 

«هدف تمام زندگی مرگ است»

 

 

 

و با نگاه به گذشته باید بگوییم که : چیزهای بیجان قبل از موجودات زنده وجود داشته اند.»

 

 

 

(فراسوی اصل لذت - بخش ۵)

 

 

با دخترش سوفی - ۱۹۱۳

 

۱۹۲۳

در ماه فوریه، اولین علائم سرطان دهان در فروید تشخیص داده شد.

 

 

 

او در ناحیه سقف دهان غده هایی سرطانی داشت که تا پایان عمر به ناچار متحمل بیش از ۳۰ عمل جراحی شد. در طول این مدت او این درد را با متانت تحمل کرد و هیچ گاه از کار و فعالیت دست نکشید.

 

 

 

فروید معمولا روزانه ۲۰ عدد سیگار برگ می کشید و بعد از تشخیص بیماری اش همچنان به کشیدن سیگار ادامه داد!

 

 

۱۹۳۰

فروید نویسنده ای چیره دست بود و شناخت زنده ای از ارزش ادبیات داشت. از این رو (در اوت سال ۱۹۳۰) شهر فرانکفورت جایزه ادبی گوته را به او اعطا کرد. این یگانه جایزه ای بود که او در طول حیاتش دریافت کرد.

 

 

 

مادر فروید درگذشت.

 

 

۱۹۳۳

پس از به قدرت رسیدن هیتلر (و مبارزه خشن حزب نازی برای ریشه کن ساختن روانکاوی)، در ماه مه کتاب های فروید در برابر ازدحام مردم برلین به آتش کشیده شد.

 

 

 

اظهار نظر فروید درباره این رویداد :

 

 

 

«چقدر داریم پیشرفت می کنیم! اگر در قرون وسطی می زیستم خودم را می سوزاندند، امروز به سوزاندن کتاب هایم قناعت می کنند.»

 

 

کتاب سوزانی که نازی ها راه انداختند - ۱۹۳۳

 

 

۱۹۳۶

فروید (در هشتادمین سال تولدش) به عنوان عضو افتخاری انجمن سلطنتی پزشکی بریتانیا برگزیده شد.

 

۱۹۳۸

در ماه مارس، آلمان اطریش را اشغال کرد و فروید مجبور به ترک کشورش شد.

 

 

 

او به یاری همکاری های بین المللی (به سبب دخالت سفیر آمریکا در فرانسه) توانست سرانجام (در ماه ژوئن) وین را به همراه همسر و دخترش آنا ترک کند و روزهای پایایی عمرش را در انگلستان بگذراند.

 

 

 

فروید در انگلستان به خوبی مورد استقبال قرار گرفت.

 

 

 

« روانکاوی بر پایه مطالعه خواب ها و سهولت روانی در مردم عادی و بر اساس عوارض روان نژندی، به این نتیجه رسیده است که :

 

 

 

انگیزه های ناشی از بدویت و توحش و شرارت آدمیزاد در هیچکس یکسره رخت بر نبسته است و همچنان به حالت سرکوفته به هستی ادامه می دهد و منتظر فرصت است که به فعالیت بیفتد.

 

 

 

روانکاوی همچنین به ما اموخته است که :

 

 

 

عقل ما ضعیف و قائم به غیر و بازیچه و آلت دست انگیزه ها و هیجان های ماست.

 

 

 

و اکنون نگاه کنید به آنچه زمان جنگ روی می دهد، به سنگدلی ها و ستمگری هایی که از متمدن ترین ملت ها صادر می شود، به داوری های مختلف این ملل درباره دروغ های خودشان، به تبهکاری هایشان و به تبهکاری های دشمنانشان، به از دست رفتن بصیرت و روشن بینی در همه و در همه جا.

 

 

 

وقتی این امور را در نظر بگیرید، ناگزیر باید اذعان کنید که در هر دو ادعا، حق به جانب روانکاوی بوده است.»

 

 

با دخترش آنا در راه تبعید - 1938

۱۹۳۹

واپسین سال های زندگی فروید بسیار سخت بود. عمل های جراحی خطرناک، آزارهای نژادی، جنگ جهانی و ظهور نازیسم سبب درد و رنج بسیار او شد.

 

 

 

فروید (مردی که از لحاظ جسمی و روحی رنج کشیده بود)، در بستر بیماری از پزشک خود درخواست اتانازی کرد و با تزریق دوز بالای مورفین، در ۲۳ سپتامبر (سه هفته بعد از اغاز جنگ جهانی دوم) چشم از جهان فروبست.

 

 

 

به خواست خودش جسدش سوزانده و خاکسترش در گلدانی یونانی که قطعه محبوب عتیقه هایش بود، به امانت گذاشته شد.

 

«هنگامی که به گذشته بر می گردم و نظری به وظیفه ای که انجام آن را در زندگی خود به عهده گرفته بودم می افکنم، با سربلندی می توانم بگویم که من بسیاری از راه های جدید را گشوده ام و گام های اولیه را برداشته ام که ممکن است در آینده افق تازه ای را در بابر نسل های بشری پدیدار سازد. ولی خود من نمی توانم پیش بینی کنم که گسترش میدان این افق تا چه اندازه خواهد بود.






 ** برای اطلاعات بیشتر می توانید فایل زیر را دانلود کنید :

لحظه هایی با فروید
حجم 6 مگابایت