روانشناسی علم زندگی

زندگی باید کرد، گاه با یک گل سرخ، گاه با یک دل تنگ... گاه باید رویید در پس این باران... گاه باید خندید بر غمی بی پایان... زندگی باوری می خواهد، آن هم از جنس امید... که اگر سختی راه به تو یک سیلی زد! یک امید قلبی به تو گوید که خدا هست هنوز..
 
«چیزهای کوچک زندگی»
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢ : توسط : آسمان ها

«چیزهای کوچک زندگی» 


یک کار تحقیقی نشان می داد که چگونه مسائل زندگی می تواند متضمن معناهای خاصی باشند و مفهوم آنها مثبت تر از آن چیزی باشد که در ذهن ما تداعی می شوند. 


چیــزهای کوچـــک زنــدگی

After Sept. 11th one company invited the remaining members of other companies who had been decimated by the attack on the Twin Towers to share ! their available office space

 

بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که افرادش از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند

 

At a morning meeting, the head of security told stories of why these people were alive and all the stories were just


در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود 

As you might know, the head of the company survived that day because his son started kindergarten

 

مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود 
و باید شخصا در کودکستان حضور می یافت






Another fellow was alive because it was his turn to bring donuts

 

همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد







One woman was late because her alarm clock didn''t go off in time

 

یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد 

 

One of them missed his bus

 

یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد



One spilled food on her clothes and had to taketime to change

 

یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباسش تاخیر کرد



One''scar wouldn''t start

 

اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود



One went back to answer the telephone

 

یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد



One had achild that dawdledand didn''t get ready as soon as he should have

 

یکی دیگر تاخیر بچه اش باعث شده بود که نتواند سروقت حاضر شود



One couldn''tget a taxi

 

یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود



The one that struck me was the man who put on a new pair of shoes that morning, took the various means to get to work but before he ! got there, he developed a blister on his foot. He stopped at a drugstore to buy a Band-Aid. That is why he is alive today

 

و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد و به همین خاطر زنده ماند



Now when I amstuck in traffic 
miss an elevator 
turn back to answer a ringing telephone 
all the little things that annoy me 
I think to myself 
this is exactly where God wants me to beat this very moment

 

به همین خاطر هر وقت، در ترافیک گیر می افتم 
آسانسوری را از دست می دهم 
مجبورم برگردم تا تلفنی را جواب دهم 
و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد 
با خودم فکر می کنم 
که خدا می خواهد در این لحظه من زنده بمانم



Next time your morning seems to begoing wrong 
the children are slow getting dressed 
you can''t seem to find the car keys 
you hit every traffic light 
don''t get mad or frustrated 
God is at work watching over you

دفعه بعد هم که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده است 
بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند 
نمی توانید کلید ماشین را پیدا کنید 
با چراغ قرمز روبرو می شوید 
عصبانی یا افسرده نشوید 
...بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست