روانشناسی علم زندگی

زندگی باید کرد، گاه با یک گل سرخ، گاه با یک دل تنگ... گاه باید رویید در پس این باران... گاه باید خندید بر غمی بی پایان... زندگی باوری می خواهد، آن هم از جنس امید... که اگر سختی راه به تو یک سیلی زد! یک امید قلبی به تو گوید که خدا هست هنوز..
 
عشقت مبارک باد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد



و فرشته رو به درگاه حق با دو دست دعا خواست که خدا ترا نگهدارد ، ترا برای خودش و برای خودت نگه دارد. با اشک تضرع چنین خواست .

ای عزیز

 


ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست 
عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد



و این همان " ابتلاء " است ، ابتلاء بلا ، می دونی چرا ؟
به حکم " قالو بلی " آخه ما روزی به اون یگانه لاشریک " بله " گفتیم و نشنیدی که گفته اند " بله و بلا " ! و " البلاء لولاء " و براستی بی رنگان از رنگ الهی را با بلا چه کار!
بلا برای چی ؟
برای تعالی ، برای تثبیت ، و آنچه از این بلا نگه می دارد " معرفت " است و این معرفت " معاش " توست ، همان معاشی که اگر لغزشی به احتمال هم پیش آید فرشته ات را وارمی دارد که با دو دست بلا نگهت دارد .که نیفتی ، لغزیدن که پیش آمد ، مهم این است که نیفتی . مراقب باشی که نیفتی .

ای عزیز !

معرفت حقه و حقیقی ، در کتاب و درس و بحث و سخن به دست نمی آید، که به عمل است و در عامل شدن ، آنچه در لابلای کتابها عاید می شود ، دانش است و آگاهی که هنری نیست در پیشگاه معرفت .

حال و احوال تو امتحان من است ، منی که تو را گفته ها گفته ام ... از دیگری را در خود نگه نداشتن و عبور دادن و به بالا رهنمون ساختن . این بار نوبت من بود که تو وسیله امتحانم شوی ، که تو از احساست و بگویی و مرا که ترا عبور دهم یا در خود نگه دارم ؟!! اسیر خود کنم ، یا آزاد از خودت و من ، زبان تو زبان وسوسه بود و تو گویی مأمور بودی ، تا در آن دقایق که به رهنمودم دیگری را از خود عبور دادی ، مرا به ورطه امتحان کشانی ، و مرا که در تمام روزهای راه نمایی ، همه دلهره ام این بود که معطوف به من شوی و در من توقف کنی و من ..... مبادا که نگهت دارم در خود . و مباد ترا اسیر خود کنم ، و می ترسیدم از تسلیم شدن از کم آوردن... اما نیت صادقانه دریاری رساندن یار شد .

نمی دانم چه وقت تحول حال پیدا کردی و به خود آمدی ؟؟... اما من از صبح ، از بعد از فریضه صبح با دیده اشکبار دعایم بود که خدا یاری کند که تو در من نمانی ، و از من عبور کنی ،... و اوج استغاثه ، وقتی بود که در خیابان به طرف اداره ای برای کاری می رفتم و در فکر این احوالات بودم و حالی دست داد وبا خدایم با دیده گریان ( بی آن که مهم باشد عابران اشکم را ببینند ) حرف زدم ، راز و نیاز کردم ، گفتم خدایا کمکم کن ، کمکش کن ، او را از من عبور ده ، کمک کن تنها منشوری مرا ببیند ، و رخ ترا را در پس این منشور گری بیابد ، ببیند که من از خود چیزی ندارم ، نوری از من نیست ، که تویی که نوری و می تابی و رخ می نمایی ...... 

دلم به یکباره آرام شد ، گویی آبی بر آتش دل ریختند ، ندایش در آمد که اینگونه نمی ماند ، و او را پیام ده که صبور باشد و امید ده که از پس این حال بر می آید و به فراغت می رسد . ... که هنوز حرف دل تمام نشده بود که بخواهم چنین پیامت دهم ، که پیام تو رسید و اظهار شرم از این حال و احوال دلت دادی .

و حالا می گویمت ای عزیز !

ما در بوته عمل قرار داریم ، من برای آنکه آنچه تجویز تو کردم خود بر آن عامل باشم و تو برای آن که عاطفه ات به راه صواب راه یابد و قرار یابی از سرگردانیهای در پی این و آن دواندنش و بی حاصل به خستگی رساندنش ، تا این عاطفه سرگردان در پی یار همراه گرفتار رهزنان فریبا نشود و راه تعالی بر وی بسته نگردد و به برهوت حیرانی از گمراهی نیفتد .

آنچه تو در من دیده ای از همان ابتدا گفتم ، که از من نیست ، من بیچاره که فقیری بی چیزم ، به یاد آر که گفتم همه چیز از اوست ، اما انگشت اشاره ناظرین به سوی دیگریست ( و یکی از این دیگری ها برای تو ، منم ) و این دیگرها شهره همه آنچه از اوست را می برند ، ... و اگر بدانی چه بار سنگینی از شرم بر جان می نشیند وقتی انگشت اشاره به سوی تو باشد که این است آن خوب و تو خود بدانی که هیچ نیستی و همه چیز اوست و او پنهان و گمنام ، و تو هر چه فریاد کنی که من چیزی نیستم ، شکسته نفسی می دانند ، و خود شیرینی و عرض تواضع ، و همین درد شرم را افزون و افزون می کند و تو جز سکوت راهی نداری . که اینجا حتی بن بست سکوت است .
آری 
شخص را نبین ، این شخصیت است که دیده ای و شخصیت در جسم و فیزیک نیست که متصل به روح است و روح جلوه ای از" نَفَختُ فیهِ مِن روحی " ، اگر واصل به شخصیت من شدی همیشه با منی بی آنکه در کنارم باشی،همیشه در منی ، بی آنکه اسیرم گردی ، به حقیقت ، چو بی منی با منی .
پس با عاطفه سرشارت و وجود لطیفت وصال را دنبال کن ، وصال مرا ، اما نه وصال شخص مرا ، که وصال شخصیت مرا ، و شخصیت من جز انعکاسی از حق و حقیقت نیست و مالک آن من نیستم ، اگر اینگونه شد ، این عشق حقیقی است . عاشقان با همند با آن که فرسنگها دور از همند ، عاشق وصال نمی جوید به تن ، که فراق تن ، قرب جان را درپی است .

عشق یعنی یکی شدن ، یگانه بودن ، و کجا تن ها می توانند یکی شوند ویگانه باشند ؟؟؟!!! 
یکی شدن فقط در جان ها ممکن است و وصال حقیقی عاشق و معشوق وقتی است که به این یکی شدن برسند .

این لحظات که بر تو گذشت و مستولی شدن آن حال (عبور) را دریاب و غنیمت بدان ، و فرصتی است تا حقیقت عشق را دریابی و در دریای زیبائیش غرقه شوی .

خودت را بر پیش از این سرزنش مکن ، امتحانی بدان برای آن که ارتقاء یابی به نور معرفت حاصل از این حال و احوالات و افت و خیزها .

این ها را فرصتی بدان برای تجدید نظر وتورقی در خودت که عاشق شوی ، عاشق حقیقی ، و این احوال بارقه آغازینش باشد .

خود را سرزنش مکن ، آرامش بده ، روشن ساز ، حمایت کن تا سرخورده نشوی و از راه باز نمانی ، که :

دراز است ره مقصد و من نوسفرم



عشقت مبارک باد